هانا صیدیهانا صیدی، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره

نی نی مامان حوریا

بدون عنوان

سلام دختر نازم - دلم خیلی برای در آغوش کشیدنت تنگ شده می خوام هرچه زودتر بیای دنیا و بشی همه کسم - تمام گمشده من در زندگی ، خیلی خسته شدم شکم داره روز به روز بزرگتر میشه و همینطور شما دختر گلم  .چند وقت پیش رفتیم سونوی سه بعدی دادیم و من برای اولین بار شما رو دیدم که تو دل مامانی داشتی تکون می خوردی خانم دکتر استیه ازت یه عکس خوشگل گرفت (به قول خاله طیبه شدی زیبای خفته) و به قول بابا هادی با دیدن عکست وجودت بیشتر حس می کنیم . بابا هادی رفته یه قاب خوشگل هم برای عکس سونوت گرفته که بزاریم روی سیسمونیت. مامانی روز 20مراداد هم علی اصغر به دنیا آمد حالا فقط مونده شما که به جمع  اضافه شی. اون خیلی کوچلو و مامانی خیلی می ترسه که بهش دست...
22 مرداد 1392

حس مادرانه

سلام گلکم امروز 1392/04/12 روز چهارشنبه  وارد 25 هفتگی شدی. من  اولین بار که تو زندگیم مادر می شوم ،حس کردن یه جنین داخل رحم، یه موجود زنده که دائم در حال تحرکه .وقتی از کارهای روزانه فارغ می شم و یه گوشه می شینم فقط به اون فکر می کنم که درون من در حال تکون خوردن و رشد. من مادر شدم نعمتی که خدای مهربون به من داده ، از این به بعد باید تمام وقتم برای اون بزارم .از کار کردن تو بیرون از خونه دست بکشم و برای بزرگ کردن نوزادم شب و روز تلاش کنم حسی که تا به حال نداشتم و حالا می خوام اونو تجربه کنم .بیشتر از هرچیزی کار کردن توی جامعه دوست دارم و اینکه یک فرد مفید باشم البته اینو هم بگم که از خونه داری و همسر داری متنفر  نیستم . ...
10 مرداد 1392

بدون عنوان

می خوام تو این قسمت یه سری از دردلهای مادرانه برای دخترم به یادگار بزارم دخترک نازم الان که دارم این مطالب می نویسم توی دل مامان دارای همش تکون می خوری . عزیزم هیچکس از آینده و فردای خودش خبر نداره و اینکه خدا چه سرنوشتی براش تایین کرده و اونو به کجاها می کشونه ، پدر و مادرها همیشه بهترین آرزوها رو برای بچه هاشون دارن اینکه بزرگ شدن چکاره میشن و برای بچه هاشون چه کارهای انجام می دن و خیلی چیزهای دیگه ..  دوران کودکی مامان  بر میگرده به ایلام یه خانواده 7نفره شاد با یه پدر و مادر مهربون و خواهر های دوست داشتنی که از صبح تا شب باهم بازی می کردن همیشه تنها بودیم کنار هم و باهم . از صبح که بیدار میشدیم با طیبه و سعیده تو حیاط با آج...
12 تير 1392

بدون عنوان

  سلام دختر گلم امروز 20 هفته و 4روزته مامانی . تکونات خیلی بیشتر شدن امروز دستم روی شکم گذاشتم و لگد زدناتو حس کردم دخترکم. بابا هادی هم رفته سومار و این هفته های که مامانی تنهاست تو خونه میرم خونه مامان کبری و پیش دختر خاله آوا که الهی قربونش برم از بس که ناز ملوس - خاله سارا هم از فردا قرار بیاد اونجا ، پسرخاله ات علی اصغر هم که حدود 2ماهی از تو بزرگتر تو دل مامانش سرته شده همش تکون می خوره ،دیروز هم رفته بودن براش لباس نوزادی گرفته بودن آبی رنگ.مامانی فدات شه باید منو و بابا هادی هم از این روزا بریم برات سیسمونی بگیریم . مامانی از رنگ یاسی و بنفش خوشش میاد شاید هم برات صورتی گرفتیم. دخترکم دیگه کمتر مامان اذیت میکنه خانوم ش...
11 خرداد 1392

بدون عنوان

  دخمرکم سلام - مامان فدات شه تکون خوردنات دارم بیشتر حس میکنم معمولا وقتی دراز میکشم یا موقعی که روی مبل نشستم یا تو ماشین و یا روی صندلی محل کار برای خودت آروم آروم تکون می خوری و منم همش قربون صدقت میره . چند روز پیش چندتا از اسمهای که برات انتخاب کرده بودم برای دوستام فرستادم که نظرشون بدونم خاله الهه  هانا و مهرسا پسندید - خاله آذر مهرسا و روشنا ،خاله طیبه حلما و مهرسا و روشنا پسندید، دخترخاله رضوان روشنا ،عمو حمید حلما ،خاله لیلا و بارانی هم نازآفرین. مامانی اسم انتخاب کردن برات خیلی سخت . راستی دیروز روی مبل نشسته بودم داشتم فکر میکردم که برات ژاکت ببافم که چندبار تکون خوردی بعدشم به بابا هادی گفتم که برات کاموا بخره ...
5 خرداد 1392

آخر چهار ماهگی و ورود به پنچ ماهگی

سلام گل مامان تا حالا چندتا اسم خوشگل برات انتخاب کریم از جمله :( هانا- حلما-روشنا- نازآفرین- روجا-و...) البته اینو هم بگم که بابا هادی فقط اسم هانا رو قبول داره و میگه اسم دختر من هانا نه چیز دیگه ای بابابزرگ ناصر هم میگه : مشکات و بابا بزرگ محمود میگه : مبینا ولی من هنوز اسمی صد در صد تعیین نکردم . مامانی جون این روزا خیلی مامان اذیت میکنی همش حالت تهوع و استفراغ و دل درد دارم ، خیلی اذیتم. آخه من نمی دونم از دست تو وروجک چه کار کنم ولی همین که تو تکون می خوری همه دردهارو فراموش میکنم و از اینکه تو سالم هستی خدا رو شکر میکنم . البته دکتر هم گفته جفت نی نی ام پایین و به این خاطر باید خیلی حواسم جمع کنم تحرکت و کار برام بد و ...
30 ارديبهشت 1392

مشخص شدن جنسیت نی نی ما

روز 31 فروردین ماه 92 بود که من و هادی به مطب آقای دکتر محمدرضا شفیعی برای سونوگرافی و تشخیص جنسیت نی نی مون رفتیم . اون روز انقدر استرس داشتم که نگو همش دعا میکردم که نی نی من سالم باشه چون تو این سه ماه خیلی اذیت شدم مامانی جونم ،همش استفراغ و دل درد و تهوع  روزهای خیلی بدی بودند البته هنوز هم تموم نشده .خیلی سریع نوبت ما شد و بعد از دقایقی فهمیدم که نی نی من و هادی دختر و کاملا سالم بعدشم با خوشحالی برگشتیم خونه و با خریدن یه پاکت شیرینی به مامان و بابای هادی و زن عموی نی نیم گفتیم که یه دختر خوشگل توراه داریم از اینکه خدا نعمت بچه دار شدن به من و هادی داده و اینکه اون یه دختر سالم سپاسگذارم و امیدوارم که قدر این نعمتش بدونم...
30 ارديبهشت 1392